لحظه ٩:٢٠ ‎ب.ظ نگاشته شده در۱۳۸٩/٥/٢٦  

چند شعر از (( آواز عاشقی )) کلاهی اهری

 

 .......................

 

تیروئید

 

 

 

کاش تو را بتوانم پیدا کنم

در تاریکی ها، در سینما

و در سفیدی ها و در کتاب قصه

در حاشیه هایی که به این باریکی اند

 

  

تو مثل کورها هستی عزیزم

فقط مرا پیدا می کنی

و مثل شبی که پشت عینک سیاهت دیده به هم می نهد

خواب مرا می بینی

ابروهای سیاهت را به وسمه و سیاهی می سپاری

و می گذاری صدایت کنم

بعد پنهان می شوی

و بعد مرا می جویی

و بعد مرا پیدا نمی کنی

و من برای خنده هم که باشد می میرم

بعد هیچکس تو را نمی ستاید

دیگر با ورم زیر چشم ها

با کم کاری غده ی تیروئید.

 

........ 

 

 

شهروند غریب

 

 

 

نشستم به کنار بادهایی که مرا به تماشای دنیا می آورند

در اینجا که قلمرو بادهایی آواره است

 

 

مرا به دست یک بوسه ی طولانی بسپار در این ساعت سه

در عصری دراز

و تا کنار طولانی ترین رشته های ابریشم که می آیم

یک روزی دراز در من می گذرد

چون یک قایقی که در یک رود کند می گردد یک پهلو

می آید کنار سنگلاخ متروک رگ های من !

 

 

راستی من را کی ترک می کنی عزیز من!

من را چون یک مرغی ماهیخوار که پیر هستم کی ترکم می کنی؟

مرا ترک می کنی و آنگه باران ها را می گویی نبار!

 

 

من از تبار طولانی ترین تنهایی ها هستم

 

 ...........

آمرزش

 

 

با من به صحرا می آیند ستمگران

و مرا گردن می زنند در یک صبح زود

خونم روان می گردد در صخره های سیاه

در لا به لای بوته هایی سفید

 

امروز ابتدای زمستان ست

روز اول فصل سرد ست

ستاره های دهانم یکی یکی می میرند

و ماهی سرخ دلم در دستمالی سیاه پنهان می گردد

آیا من دوباره به دنیا می آیم

در یک هنگامی بعد از این؟

 

 

صحرا و سماروق ها می مانند

مرزنگوش و عصاره هایی وحشی در هر گیاه

اما خدای من، تو مرا بیامرز

با زخمی که مرا کاهیده است

......... 

 

تتری

 

بگذار سرم را چون سگ در قفایت بسوزانم وقتی که از اینجا رفته ای

و کاروان به غباری مبدل می گردد در افق

و شرابه ی زعفران می چکد از کوههایی بلند

که در مقابل مغرب ها خیمه برافراشته اند اینک

در این صحرای منزوی

 

چون قاتل ها از من گریخته ای محبوب من

چون کسی که موی سر قربانیان خود را می دزدد

وانگه چون ماه می گریزد

چون ماه پتیاره

چون ماه کولی

چون ماه در به در

 

 

 

در پی ات می آیم

رهگیر و نیم کشته

چون شتری گرسنه که صحرایی سبز را از دور بوئیده است

آنجا در آن بلندای تخیل

در صحرای تکله مکان

...................

 

 

 

 

 

 


: