پروانه ها ...
لحظه ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ نگاشته شده در۱۳٩۱/۱/۱۸  

 

....

به یک روایتی پروانه ها اول پروانه نبودن ، اونا غول بودن در عهد خیلی قدیم

توی کلکته.مدام هم چای دارجلینگ می خوردن این غولا و مدام می رفتن توی

باغ مردم ،گیلاس و اخکوک می دزدیدن از رو دیفالا ،یک پیرزنی هم بوده که

یکی از بچه غولا رو نفرین کرده از قرارِنا معلوم.گفته الهی جز جیگر بزنی .

بچه غول هم رفته و جز جیگر زده .به این روایت که یک شب خواب ِیک

شاهزاده خانوم پارسی رو می بینه .بچه غولی هم که خوابِ یه شاهزاده خانوم

پارسی رو ببینه که دیگه بچه غول نیس .یا یک پروانه میشه با خالهای سیاه روی

بالش یا یک شاعری میشه با نفرینی سیاه روی خالش.ولی خب میگن دیگه کسی

این روایت ها رو باور نمی کنه در عهد پلی استیشن 3 توی یک صفحه ی مجازی ...


:
 
لحظه ۱:٢٠ ‎ب.ظ نگاشته شده در۱۳٩٠/۱٢/٢۱  

...

 

اندوه ِ منعکس شده در ظرف

دیماه بود آمدم از برف

موی سپید برف ِ کمی نیست

گاهی سکوت حرف ِ کمی نیست

............


:
 
لحظه ٦:٢٢ ‎ب.ظ نگاشته شده در۱۳٩٠/۱۱/۱۱  

 

از ترجمه ها

....

تلخی ِشب آخر
او در قهوه اش
دو بار شکر ریخت

.

جرج سوئد


:
چطور توانست مرگ از شما تنها گودالی را پر کند
لحظه ۱:۳٩ ‎ق.ظ نگاشته شده در۱۳٩٠/٩/۱٩  

....

...


برای شما .. با گریه .. با گریه .. با گریه

 

باد ها برایم خبرهایی آوردند

که نمی دانم چیست

اما نگرانی را در صدایم می شنوم

که مثل طناب می لرزد در چاهی گود

که عکس مرا نشان نمی دهد

این صورت کیست که می آید و می رود

و این کیست که می داند من از مرگ می ترسم

 

در گورستان ایستاده ایم

هوا آنقدر سرد است

که حتما تو مرده ای

 

حالا دیگر تو را دفن کرده ایم

به خانه می آییم

و در عکس های یادگاری

به دنبال چیزی می گردیم



..

 

..

25 آبان 90

در منزل غلامحسین چهکندی - در سفر بیرجند -

از چپ به راست : الهام اسلامی - رضا بروسان - غلامحسین چهکندی - رضا عابدین زاده

...........


:
 
لحظه ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ نگاشته شده در۱۳٩٠/٥/۱٧  

در لا به لای سپیدها .. چهار پاره ای

 

...

در چشمهای کوچک آیینه

یک حس ناشناخته می بینم

طوری نگاه می کندم انگار

چیزی ست روی صورت غمگینم

 

 

 

در آینه خطوط غم مردی ست

مردی که پشت پنجره عاشق بود

طرحی که روزهای خوشی را داشت

اینبار روی آینه ی دق بود

 

 

دل می کنم از آینه و آنگاه

آهسته می روم به اتاق تو

تو نیستی و خاطره هایت هست

کز می کنم کنار اجاق تو

 

 

من عصر  ِ یک قناری ِغمگینم

تلخم چنان که حاجتِ خواندن نیست

(این شعر را برای تو می گویم)

حس می کنم که فرصت ماندن نیست

 

 

حس می کنم که مرگ همین نزدیک

بر روی شاخه زیر همین برگ ست

فرقی نمی کند که کجا در پارک

یا در کتابخانه ،مهم مرگ ست

 

 

روز ،اختلاف بین من و غم بود

حالا غروب می رسد آهسته

باران گرفته ((حوصله ام ابری ست ))

از سقف، ماه می چکد آهسته

 

 

آن حرفها که در چمدانم بود

در ایستگاهِ اول ما مانده

شادی، قطارِ آخر شب بود و

غمها مسافران ِ به جا مانده

 

 

می خواهم از خودم بزنم بیرون

دیگر دلم قرار نمی گیرد

این شاخه مبتلا شده با پاییز

از هیچکس بهار نمی گیرد

 

 

 

دیگربه هیچ چیز امیدی نیست

باید سفر کنم بروم جایی

من مرد گیج کم رمقی بودم

با قایقی که رفت به دریایی

 

 

در چشمهای کوچک آیینه

 یک حس ناشناخته می بینم

طوری نگاه می کندم انگار

چیزی ست روی صورت غمگینم

 

 

 آیا تویی که زمزمه می کردی

یا شعر را سروده ام از آغاز

از من فرار کن که خود مرگم

انگار کن نبوده ام از آغاز

 

انگار کن که مجلس ترحیم ست

انگار کن که عاشق ِ تو مرده

انگار کن که قایق من خالی ست

انگار کن نهنگ مرا خورده

 

 

من گریه ام ، تو بغض فرو خورده

شاید مرا به دست تو بسپارند

انگار ابرهای جهان با من

بر روی شانه های تو می بارند

 

 

شب ایستاده بود کنار من

در دور روشنایی ِ اندک بود

مردی شبیه خستگی ام دیدم

دیدم که نورِ شعله ی فندک بود

 

 

از آسمان غمزده ی مشهد

یک دسته سار می گذرد آرام

در جیب ِ من بلیط دلش تنگ ست

اما قطار می گذرد آرام

 

 

 

اینجا که ایستاده ام از اندوه

دارم شراب می خورم و مستم

لبهای تو کجاست در این باران

امروز از انار تهیدستم

 

 

در انتهای باغ تو را دیدم

در خوابها کلافه و کمرنگی

ناگاه محو می شوی از خوابم

دلخسته ام ازین همه دلتنگی

 

 

مهتاب روی گونه ی دریاچه ست

پیداست برگهای گلی در آب

می ایستم به روی سکوت خود

همچون که پایه های پلی در آب

 

 

چشمی که پشت شیشه ی بارانی ست

از رازهای پنجره لبریز ست

تنهایی پرنده پر از باغ ست

یک عصر دلگرفته ی پاییز ست


:
 
لحظه ٢:٤٦ ‎ب.ظ نگاشته شده در۱۳٩٠/٤/٢٧  


شبیه برگ درختان ِ گیج پاییزم
اگر اشاره کنی بی اراده می ریزم
به من نگاه کن و گریه کن، غم انگیزم
از انتظار و سکوت و شکست لبریزم

 

..................

.................

خدایا از من در برابر دوستانم محافظت بفرما ..در برابر دشمنانم خودم از خودم محافظت می کنم

............

..........

شاخه ی گوجه سبزهای درخشان

روی دیوار

در مسیر بچه های دبستان

 

.......


:
 
لحظه ۱:٤۳ ‎ب.ظ نگاشته شده در۱۳۸٩/۸/۱٠  

 

...................

 به دست حادثه عمرم رفت

به دست بوسه جوانم کن

برو به یک سفر ِدیگر

خبر نده، نگرانم کن

.................................................

دوستان عزیز می توانند کتابهای چاپ نشر سخن گستر را ( از جمله کتابهای معرفی شده در این صفحات ) در مشهد از فروشگاه این نشر مقابل برج آلتون خریداری کنند.

......


:
کارگاه شعر
لحظه ٢:٤٧ ‎ب.ظ نگاشته شده در۱۳۸٩/٦/۳۱  

................

قابل توجه دوستان علاقه مند در مشهد

کارگاه تخصصی شعر در روزهای ۵ شنبه زیر نظر دوست و شاعر گرامی

محمد سعید شاد

از ساعت ٣ تا ۵ عصر

برگزار می شود

علاقه مندان می توانند جهت ثبت نام به حوزه هنری خراسان

دور میدان تقی آباد مراجعه کنند


:
 
لحظه ٩:٢٠ ‎ب.ظ نگاشته شده در۱۳۸٩/٥/٢٦  

چند شعر از (( آواز عاشقی )) کلاهی اهری

 

 .......................

 

تیروئید

 

 

 

کاش تو را بتوانم پیدا کنم

در تاریکی ها، در سینما

و در سفیدی ها و در کتاب قصه

در حاشیه هایی که به این باریکی اند

 

  

تو مثل کورها هستی عزیزم

فقط مرا پیدا می کنی

و مثل شبی که پشت عینک سیاهت دیده به هم می نهد

خواب مرا می بینی

ابروهای سیاهت را به وسمه و سیاهی می سپاری

و می گذاری صدایت کنم

بعد پنهان می شوی

و بعد مرا می جویی

و بعد مرا پیدا نمی کنی

و من برای خنده هم که باشد می میرم

بعد هیچکس تو را نمی ستاید

دیگر با ورم زیر چشم ها

با کم کاری غده ی تیروئید.

 

........ 

 

 

شهروند غریب

 

 

 

نشستم به کنار بادهایی که مرا به تماشای دنیا می آورند

در اینجا که قلمرو بادهایی آواره است

 

 

مرا به دست یک بوسه ی طولانی بسپار در این ساعت سه

در عصری دراز

و تا کنار طولانی ترین رشته های ابریشم که می آیم

یک روزی دراز در من می گذرد

چون یک قایقی که در یک رود کند می گردد یک پهلو

می آید کنار سنگلاخ متروک رگ های من !

 

 

راستی من را کی ترک می کنی عزیز من!

من را چون یک مرغی ماهیخوار که پیر هستم کی ترکم می کنی؟

مرا ترک می کنی و آنگه باران ها را می گویی نبار!

 

 

من از تبار طولانی ترین تنهایی ها هستم

 

 ...........

آمرزش

 

 

با من به صحرا می آیند ستمگران

و مرا گردن می زنند در یک صبح زود

خونم روان می گردد در صخره های سیاه

در لا به لای بوته هایی سفید

 

امروز ابتدای زمستان ست

روز اول فصل سرد ست

ستاره های دهانم یکی یکی می میرند

و ماهی سرخ دلم در دستمالی سیاه پنهان می گردد

آیا من دوباره به دنیا می آیم

در یک هنگامی بعد از این؟

 

 

صحرا و سماروق ها می مانند

مرزنگوش و عصاره هایی وحشی در هر گیاه

اما خدای من، تو مرا بیامرز

با زخمی که مرا کاهیده است

......... 

 

تتری

 

بگذار سرم را چون سگ در قفایت بسوزانم وقتی که از اینجا رفته ای

و کاروان به غباری مبدل می گردد در افق

و شرابه ی زعفران می چکد از کوههایی بلند

که در مقابل مغرب ها خیمه برافراشته اند اینک

در این صحرای منزوی

 

چون قاتل ها از من گریخته ای محبوب من

چون کسی که موی سر قربانیان خود را می دزدد

وانگه چون ماه می گریزد

چون ماه پتیاره

چون ماه کولی

چون ماه در به در

 

 

 

در پی ات می آیم

رهگیر و نیم کشته

چون شتری گرسنه که صحرایی سبز را از دور بوئیده است

آنجا در آن بلندای تخیل

در صحرای تکله مکان

...................

 

 

 

 

 

 


:
 
لحظه ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ نگاشته شده در۱۳۸٩/٢/٢٩  

به چاپ رسید

 

............................

 

 

 

 


: