لحظه ۳:۱۱ ‎ب.ظ نگاشته شده در۱۳۸۸/۱٠/٩  

 

 

 

.........................................

دلم می خواهد امشب مثل آوازی

صدای خوب تو در در خواندنم باشد

گلوله مثل گل زیباست بر سینه

اگر تنها دلیل ماندنم باشد

 

 

کمی لبخند بی اندوه بر لبها

برای شادی یک زن نگه دارید

و تا وقتی که من از جنگ برگردم

چراغ خانه را روشن نگه دارید

 


:
 
لحظه ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ نگاشته شده در۱۳۸۸/٥/٢۳  

 

 .....................

همین طور خوبست

سایه ی تو روی صورتم خوبست

همین طور خوبست

.......................................

 

صبح به مادرم گفتم امروز روز خوبی نیست ..

 این قمری (یا کریم )

چقدر غمگین ست

.. تا شب هر اتفاقی افتاد خوب نبود ..

 کسی نبود بگویم ..

 امید داشتم روز با همین اتفاقها تمام شود ...

زود تمام شود ..

ده دقیقه به دوازده بود ..

ده دقیقه مانده بود تا روز تمام شود ..

ایمان کرخی پیام داد علی نجفی به ریخت دنیا خندید ...

تمام شد

..............................................

 

شعر  سپید خراسان یکی از ستونهای خود را از دست داد ..

حالا من مانده ام و شعر و صدای او که به یادگار ماند...

به مجلس ترحیمش رفتیم ..

و البته خوبها زود می روند ..

 

همین قدر کافی ست

..........................................

شعرهایی از او که شعر بود

...........................................

 

در این آبادی

نه سرودی

نه آوازی

سال هاست که مادران باد در ماسوره ها می ریسند

و مردان خسته

خاکستر غروب را

از کوچه به خانه می آورند

 ..............

می خواهم شعری بنویسم

مثل مادرم

آرام

........

مردان آبادی ما

کنار نیزارها راه می سپارند ومی گویند

شاید فردا باران ببارد

...................

باد که هوهو می کند

از مدرسه که بر می گردم

غروب می شود

از پله تا کنار اجاق شب می شوم

مادرم - گردسوز - بر تاقچه می سوزد

پدرم فانوس ست

تاریکی حیاط را جا بجا می کند

من مشق می نویسم

دهقان فداکار

.........................

 

 

 

 

 

 

 

دلم می خواهد در کافه ای مجارستانی بنشینم

 و بهترین شعر ها را برای آزادی بنویسم

در حالی که تبعیدی وطن باشم

ودلم لک زده باشد برای کوچه های خاکی دهکده ام

....................

 

 

 

گناهکاری روسیاهم

باید به قطب بروم

هفتاد کشیش یخی بتراشم

و آن قدر اعتراف کنم

تا از خجالت آب شوند.

...............

من از اسب ها روسری نمی بندند

      خوشم می آید 

از صفورا موهای تا کمر ش را رقص می کند

از خانه می چرخد من رقص نمی کنم

مریم بانو قبرستان را در آغوش گرفته

آفتاب روی برف های دور

  سرما خورده

        پرتغال را به یاد من می آورد

خوشم می آید .

.................

صدای زوزه ی گرگ ها از تنگه ی مارو می آید

میان صدای بره های غروب دلتنگ می شویم

خواهرم غمگین می شود

گربه پشت فانوس می رود

و من اینجور وقت ها اصلاٌ گریه نمی کنم

فقط شعله های اجاق چشمهایم را می سوزاند .

و تند تند مشق های عقب مانده ام را مینویسم 

.....................

مردها چپق هاشان را روشن می کنند

دود را به ابر ها می رسانند 

و به خرسی می اندیشند که هیچ گاه ندیده اند

................................

مادرم می گفت

شب بیماری بود

باران بود

ازتخم اسبها

آب می چکید.

عمویت جنون عشق گرفته بود

 دف میزد و سحر میشد.

.............................

 من و ماه

ازپیاله آب می نوشیم

در شب تابستان

................

دود کش همسایه

 سلام

من هم بیدار شدم .

.......................

پرنده روی سیم تلگراف نشسته

مادر کلاه سر بازی می بافد

خواهرم لحاف کرسی را تا چانه اش می کشد

از کوچه صدای خنده ی آدم برفی می آید

......................

بعضی ها می گویند: تو خل شده ای

اما همین روزها با یکی از فرشتگان مقرب درگاه ازدواج

خواهم کرد

.....................

پایان


:
 
لحظه ٧:٢٤ ‎ب.ظ نگاشته شده در۱۳۸۸/٤/۱٦  

.............................

 

انتخاب مجموعه ی (( دری بر پاشنه ی اندوه )) از جواد گنجعلی 

 به عنوان برنده ی کتاب سال قلم زرین را به شعر تبریک می گویم


:
 
لحظه ٥:٢۸ ‎ب.ظ نگاشته شده در۱۳۸٧/۱۱/۱۱  

 

هرچی بهتر بنویسی زندگی سخت تری داری

 .......................................................................................

 

 

شعرهایی از کلاهی اهری -تقی خاوری - صبور جنتی -جواد گنجعلی - علی شفیعی -

آبان صابری - علی اکبر شریفی - محمد رضا نوروزی - سجاد هوشیار - رضا عابدین زاده

 

...................................

 

کلاهی اهری

 

 

 

 

گریه ای در کار نیست

به دنبال رفتنت

هیچ صدایی در کار نیست

اشکی نمی بارد

به دنبالت بارانی در کار نیست

فریادی نخواهم زد

بعد از تو هیچ ارتفاعی نیست

و هیچ کس نیست

که به انتظار تو

بر درگاهی تکیه کند.

رو به روی بیابان

تمام درها بسته است

 

 

........................

 

 

تقی خاوری

 

 

 

صدامان بمباران می شود

و ما در پناه سکوت

عمرمان به صفی دراز می پیوندد

و نوار زندگی

هی کوتاهتر

 

چیزی نگفتیم

کلماتمان زرد شد

 

.................................

 

 

صبور جنتی

 

 

 

برای دوست داشتن بوسه کم نداشتیم

روح شب را کم داشتیم

و درختان گردو را

شب را که پوست می کندیم

دستهایمان سیاه می شد

 

.................................

 

 

جواد گنجعلی

 

 

 

باران

این پاره خطهای موازی

به زودی

اندوه چسبیده به پنجره را خواهند شست

چون خاطره ی شیرین تابستان

از سایه ی دیوار

مرا غنیمت بشمار

 

 

...................................

 

 

  علی شفیعی

 

 

 

مرا به جاهای دور بفرستید

اتفاقی می خواهد بیفتد

 

و صبرِ آدمهای کوچه و خیابان را برایم بیاورید

اتفاقی می خواهد بیفتد

 

و بادها فقط می گویند

اتفاقی می خواهد بیفتد

 

دوازده فانوس روشن و یک گور

اتفاقی می خواهد بیفتد

 

هیچ کشتی لنگر نکشد

هیچ نوزادی گریه نکند

شیشه های عطر باز نشوند

اتفاقی می خواهد بیفتد

 

عجیب نیست اگر مردی بالغ از زنی به دنیا بیاید

اتفاقی می خواهد بیفتد

 

 

 

.........................................

 

 

 

 

آبان صابری

 

 

 

*

سال بعد شاید

دستی که بوی سیگار می دهد

دست دوستم باشد که مزار مرا می شوید

و من

در علف هرزی که از سنگ می روید

هنوز جان می سپارم

 

 

 

*

در این همه برفی که خیابان را پوشیده است

تنها پوست پرتقالی دیده می شود

 

 

...................................................

 

 

 

علی اکبر شریفی

 

 

 

 

 

مکزیک

کسی فورا خودش را به قتل می رساند

 

کسی زیر ماه اکتبر گونی کهنه ای را رفو می کند

کسی در ((تالپا)) برگشته است

 

مکزیک

پنجره ها را باز کنید

یکی سینی قهوه را دست به دست بگرداند

یکی یقه اش را برای عبور رودخانه باز کند

یکی هم باید به موقع از همه ی ما عکس بگیرد

 

مکزیک

پرنده ها مرده اند

 

مکزیک

دیگر با این چاقو خودکشی نمی شود

 

مکزیک

دون خوان بیچاره

 

...........................................

 

 

 

محمد رضا نوروزی

 

 

 

 

اگر سیگار نکشی

تو را به حیاط  پشتی می برم

تا به صدای گنجشکان درمانگاه گوش بدهی

 

اگر بس کنی می بینی

من در حیاط پشتی هستم

و گنجشکان درمانگاه

در جا سیگاری ام نشسته اند

تا برایشان شعر بخوانم

 

 

...........................................

 

 

سجاد هوشیار

 

 

 

 

در کوچه پس کوچه های تفلیس

با خرجینی از روده ی گرگهای زخمی

 به دنیا آمدم

و برنوی هیچ قابله ای

غروب نکرد در تفلیس

تا من نماز شکر بخوانم

 

دیگر به دنیا نخواهم آمد

و قابله ها مجبورند

بند نافم را

تا دیوار چین

دست به دست کنند

بی آنکه بدانند

فقط آفتاب دی بود

که می توانست بزرگم کند

 

 

...................................

 

رضا عابدین زاده

 

 

 

 

 

 

 

 

*

می بینی!

تو حتی از باغ زردآلو در کودکی دورتری

صدایم کنی اگر

چنان در تو خیره شوم

که تابستان شود

پیراهنت

 

 

 

*

 

این همه درخت

یک هایکو

 

 

 

 

 

 

 

 


:
 
لحظه ۸:٤٤ ‎ب.ظ نگاشته شده در۱۳۸٧/٤/۱٠  

 و اما در بعد

کتاب (( کاجی در پهلوی خیابان))

اثر ذهن

آبان صابری

به بازار آمد

آبان صابری شاعر بسیار با اعتباری ست

به قولی از بزرگان محسوب می شود در خراسان ما

که نوشیده اند شعرهایش را

و خواندن کتابش را به تمام دوستان توصیه می کنم

برای دانستن بیشتر

به صفحه ی (( از کوه که افتادم و مردم)) نگاه کنید

 

.............................................................. 

...........................................................

 

 

 

 

کتابهای

(( دری بر پاشنه ی اندوه )) و (( روزهای بی حواس ))

  هم از زیر چاپ بیرون آمدند

 

 

..............................................

 

نام کتاب : دری بر پاشنه ی اندوه

سروده ی : جواد گنجعلی

قیمت :1800 تومان

..................................................

نام کتاب:کلاغ

سروده ی :محمد باقر کلاهی اهری

قیمت :۱۸۰۰ تومان

.......................................

 

نام کتاب : روزهای بی حواس

سروده ی : رضا عابدین زاده

قیمت : 1300 تومان

..................................................

 

نام کتاب : بگذار از پهلویم گلی بروید

سروده ی : علی شفیعی

قیمت :1000 تومان

.................................

 

.................................................

 

 

 

دوستانی که تمایل دارند کتابها راتهیه کنند یا

 از طریق انتشارات سخن گستر اقدام کنند

یا مبلغ کتاب را به

شماره حساب سیبا ٠١٠٢٨١٠٣١٠٠٠۵

(( به نام علیرضا عابدین زاده))

بانک ملی واریز کنند و یا

به شماره ی ملی کارت

۶٠٣٧٩٩١٠١٩٣۴۴۵٧۵انتقال دهند

 تا کتاب را برایشان ارسال کنم...

کافی ست بعد از واریز مبلغ به  r.abedinzadeh@gmail.com  میل بزنید

 و یا برایم کامنت بگذارید

 

دوستان مشهدی می توانند کتاب را از :

کتاب فروشی هیواد شعبه ی ۱: واقع در میدان سعدی پاساژ مهتاب

کتاب فروشی هیواد شعبه ی ۲: واقع در ابتدای خیابان جهانبانی

 (فلکه سراب به سمت بیمارستان امام رضا ) سمت چپ

انتشارات امام :چهار راه دکترا

تهیه کنند

 

 

 

 

 

لطفا در پیام ذکر کنید کدام کتاب را می خواهید.

 

 

.................................................

 

 

 

 

 

 

شب از شیار معلقی

به درون اتاق چکه می کند

دیوانه بودن

عاشق شدن

ناله های سگی را داشتن

که استخوانهای انسان اندوهگینی را بوییده

 

بختت بلند زن جوان !

ماه میانسال !

که چنینم می خواستی

از شدت عشق

متصل به زنجیر

چنان شدم از فرط تنهایی

که بام دنیا

در آن بلندی

حالا دارم از مراسم تدفین خودم باز می گردم

تا زین پس

فقط نگران تو باشم

 

سنگی برابر خانه ات

با رگه های عقیق

تا خونم به گردن تو بیفتد

 

جواد گنجعلی

 

 

......................................................................

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 ........................

کتاب اول علی شفیعی

     (( زیبایی نگرانم می کند ))

که طرح جلدش را عباس کیارستمی انجام داده

و محمد علی سپانلو مقدمه ای بر آن نوشته به

علت پاره ای از مشکلات

همچنان در حسرت چاپ شدن به سر می برد.

اما کتاب دوم او((بگذار از پهلویم گلی بروید )) که

 شامل کارهای کوتاهتر اوست به بازار آمد.

 

علی چند گاه قبل ناگهان به سفر رفت... مسکو... سن پترزبورگ ..

.و حالا در فنلاند ..و فردا......

کتاب درغیاب او چاپ شده..

.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اگر تو بخواهی

دور می ایستم

چون آخرین چراغ خیابان

اما روشن

....................................................

 

شعر زیر هم یکی از فراوان شعرهایی

که مجوز نگرفت و حذف شد(نمیدانم چرا)

 

 

 

در خیابان نمی توانم ببوسمت

خانه ای هم که نداریم

پس دقایقی کوتاه

نفسهایمان را در سینه حبس کنیم

......................................................

 

 

از مجموعه ی ((بگذار از پهلویم گلی بروید ))

با تو

دنیا کتابخانه ایست

که نمی توانم بلند حرف بزنم

*

آرام در آغوشم بگیر

وزن کم کرده ام

راه رفته ام

و تب دارم

...................................................

 

از مجموعه ی ((زیبایی نگرانم می کند ))

 

 

 

 

مهربانی نگرانم میکند

زیبایی نگرانم می کند

با تو نگرانم

بی تو نگرانم

دغدعه کسی رادیدن مرا از هوش می برد

..........................................................

 

و ۲ کار کوتاه که در فنلاند سروده شده

 

 

 

*

برایم چهار سیگار مانده

و

هجی نام تو

*

 

خدا به تو زیبایی داد

و به من بلیط رفتن

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


:
خودم بودم پروانه ای که داشتم می آمدم
لحظه ۸:۳۸ ‎ب.ظ نگاشته شده در۱۳۸٧/۱/۸  

خودم بودم پروانه ای که داشتم می آمدم

....................................................

سلام به دوستان

در کنگره ی شعر فجر امسال عوامل اجرایی برای آنکه روی انتخابها و باند بازیهایشان سرپوش بگذارند و همچنین اعتباری به کنگره ببخشند دوشاعر محبوب و توانمند را در لیست انتخابهاشان قرار دادند.

احمدرضا احمدی

و محمد باقر کلاهی اهری.

در کنگره فجر شاعران خراسان به دلیل انتخاب هیئت داوران غیر موجه توسط شورای شعر غیر موجه تر کنگره را تحریم کردند.

البته نوشته های امروزم ربطی به این ماجرا نداردوامروز می خواهم از شعرهای کلاهی اهری شاعر توانمند خراسان بنویسم.

کلاهی اهری یکی از چهره های تاثیر گذار شعر سپید ست.چندین مجموعه ی شعر دارد..من 3 مجموعه ی شعری از ایشان دارم.و البته چند جلد منتخب شعر شاعران خراسان هم که شعرهای ایشان در آنها نیز هست.

از هر مجموعه ی ایشان شعری می نویسم.

شعر اول از مجموعه ی ((از نو تازه شویم))

این شعر را برای بعضی دوستان اس ام اس کردم و بعد از مدتی تعداد زیادی  از دوستان آن را برای خودم فرستادند.مجموعه ی ((از نو تازه شویم)) که 214 صفحه دارد نایابست

و در بازار نیست .

...........................

صدای سگی مرا مجروح می کند

مرده ی پروانه ای مرا می ترساند

من نازکتر از آنم تا کسی مرا بیازارد

مجروح تر از آنم تا بادی بوزد

یا شوری ِ اشکی مرا بکشد

یا که بفریبد سوسوی ستاره ای

خطی ساده ام

اسبی از غبار

نعلینی از ابر

لعلی بیش نیستم

یا استکان خون دلی

..........................

شعر دوم از مجموعه ی (باغی در منقار بلبلی ).این مجموعه قبل از ((از نو تازه شویم به چاپ رسیده))

....................

با گردنی خونی

تو را صدا می کنم ای عشق!

چون کفتری از آتش

که در میان دوایر سرگردانی می سوزد

چون بادی بیقرار

از میان درختان می گذرم

از میان آدمیان

و جهانی که تو را در بر گرفته است

گلوگاهت ابری ملایم ست

و دستهایت قطبهای جهان را سامان بخشیده اند

و نصف انهاری از میانت می گذرد

ای دورترین ارتفاع!

تو را می جویم

......................

این مجموعه که 186 صفحه دارد پر از شعرهای ناب ست شعر بالا را تنها به جهت کوتاه بودن آن انتخاب کرده ام.

 ..................

و اما آخرین مجموعه ی شعری  که از ایشان به بازار آمد.مجموعه ی شعر ((کلاغ)) بود.که سال 86وارد بازار شد.

دلم می خواست کتاب را برای دوستانی که خواهان آنند تهیه کنم اما خودم هم به زحمت یک جلد تهیه کردم.

شعری از این مجموعه را می خوانیم:

.................

 خودم بودم پروانه ای که داشتم می آمدم

و کوچه ای که گود بود که مثل صدف در خانه ی پریزاد بود!

پریزادی که اسم پروانه ها را بداند

به جای گلها می نشیند و پروانه ها را صید می کند

بالهاشان را با سنجاق می چسباند روی طلق سبز

می ذاردشان پشت صفحه ی طلق

و صفحه ی بعدی را ورق می زند!

من حالا در بهشت پروانه ها

به سکوت و جاویدانی رسیده ام

و در قطار پروانه ها

پادشاهی هستم

در یک سلسله ی دور و دراز!

................

دوست داشتم از مجموعه های ((بر فراز 4 عناصر)) و ((کاش)) هم شعر می گذاشتم اما این مجموعه ها را ندارم.ایشان یک مجموعه قصه نیزبا عنوان ((ادامنه های پری آباد )) دارند.این پست وبلاگ را به این شاعر بزرگ و دوستداران شعرهای سپید اصیل تقدیم می کنم.


:
 
لحظه ٢:٢۳ ‎ب.ظ نگاشته شده در۱۳۸٦/۳/٢٢  

به افتخار یکنفر دیگر

قرار گذاشته بودم با خودم که دیگر شعرهایم را در وبلاگ نگذارم اما  نظر یک دوست  را که شنیدم بی ادبی دیدم که به احترامش شعری قرار ندهم در وبلاگ ..مرتبه ی آخر ست

 

 

 غزل جدید نیست قدیمی ست ولی دلیل

 

 

 

 

 

                             دارم فقط به خاطر من می روم سفر

 

                              اسب ِ سیاه ِ مست شده جمعه ی کهر

 

 

 

                            تو گریه می کنی که هوا ابرتر شود

 

                          خورشید خیس تر شود و ماه خون جگر

 

 

                             در آسمان ستاره ندارم دلم پر است

 

                            دارم شهاب می شوم از سمت ِ یکنفر

 

 

                            تو رفته ای و روی درختان نشسته اند

 

                           با.. قار.. قار.... قار...کلاغان ِ بی خبر

 

 

                           می خواستم که در بزنی در سکوت من

 

                              اما تو رفته ای و دلم مانده پشت در

 

 

                             گفتی که روزهای خوش روبروی من

 

                            با روزهای رفته ی عمر تو سر به سر

 

 

                            دارم به طرز مسخره ای شعر می شوم

 

                                دارم سقوط می کنم از ذهن ِ گیجِ تر

 

                               گرگ شرور! ما همه در باد مرده ایم

 

                                امشب بیا و گله ی بیچاره را بدر

 

 

                              اوضاع چشمهات به وفق مراد نیست

 

                            عقرب نشسته است پر از کینه در قمر

 

 

                               من از نگاه فلسفی ات تکه تکه شد

 

                                از من پرنده های پراکنده را بخر

 

 

                           در تو پرنده ایست که پرواز را فروخت

 

                              در من پرنده ایست پر از غم بدون پر

 

 

                               در خواب هم اگر شده باید ببینمت

 

                          حتی اگرفقط.......شده یک لحظه یک نظر

 

 

                             از شنبه های ((خسته ام)) آغاز می شود

 

                            تا جمعه های ((حوصله کن)) هفته ی پکر

 

 

                              آتش گرفته گوشه ای از روزهای من

 

                             زل می زنم به شعله ی کبریت ِ بی خطر

 

 

                            سینی بدست می رسی از لحظه های تلخ

 

                                   چشمان ِ خون گرفته ی من٬

 

                                                                 قهوه ی قجر

 

                              ......................................................

 

 

 

 

 

                                 خیلی سریع نوشتم اگر اشتباه تایپی دارد ببخشید

 

                                                                              خوب و خوش

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


:
 
لحظه ٩:٢۸ ‎ب.ظ نگاشته شده در۱۳۸٥/۱/٧  

ميچرخد              می چرخد             می چرخد        زمين گرد احمقی ست

به سال جديد

به سالهای جديدی که می آيند

به۱۲ ارديبهشت شناسنامه ام

و به روزی که مهر باطل می خورد..........که دور نيست

 

 

يک- دو- جنون ثانيه ها عقربِ چهار

ساعت درست چند دقيقه به انفجار

آرام در جنون خودش پرسه می زند

يک مرد -من- پرس شده از شدت فشار

احساس درد در چمدان جا نمی شود

کوپه به کوپه فاجعه ها پشت هم قطار

ارديبهشت می رسد و من بزرگتر........

شايد اگر که....قافله جا ماند از بهار

دکتر!!.... چهار نعل  سرم درد می کند

رم کرده باز توی سرم اسبِ بی مهار

پرونده ای سياهتر از قصه ی کلاغ

تقديم کن به حنجره ام..قار..قار..قار...

امشب هوای اسکله شرجی شده بيا

با گريه ام به آب بزن باز بی گدار

در قاب عکس کودکی ام تاب می خورد

در آلبوم بزرگ    ترم زير آبشار

روز تولدم!؟....همه ی روزهای پوچ

ممنون ولی محل تولد؟   همين مزار

در متن استوای سماوی هوا پس است

سياره ای در آينه خارج شد از مدار

دکتر دوای اين همه دردم چه می شود؟

آقا دوای درد شما قرص ِ  ....انتحار

در انزوای کامل من روح می خوری

اين روزها فراتری از حد انتظار

با اسب....چار نعل....خداحافظ همه

حالا کجا ؟چه با عجله؟   می روم شکار

شليک می کنم به تويی که خود منی

شليک می کنم به دوتا قلب بی قرار

اين پيرهن به رنگ جنونم نمی خورد

پيراهن سفيدتری  مرگ من!      بيار

با مغز می خورم به خودم  به زمين گرم

اصلا نمی شود که ازين مهلکه فرار..........

 

 

 

 


: